حسن صباح

 

آن گاه

كه زبانم را

بايد بيگانه مي نوشتم

تو از شكوه يك قلعه

با من سخن مي گويي

و شاعر تو

سخن دري را

به پاي همه كس نمي ريزد

نام مرا

تو بر سر زبان انداخته اي

گذشته گانم را بايد بلد باشم

و گر نه

اين خط

به هوزوارش ديگري مي خواندم

آه بلند قلعه ي نياكان من

در چشمانم اشك حلقه بسته است

وقتي تو را

در گورستاني پنهان

به خاك در كردند

استخوان بيچاره اي ديگر

از سر خشم

به دريا مي ريخت

آن خواجه كه تو دشمن مي پنداري

شايد

آخرين خليفه ي اين قوم را

در نمدي در پيچاند.