چامه ي با نام حسن صباح از مبارك نصيري نازنين بر گرفته از تارنما(سايت)ي شعر نو
حسن صباح
آن گاه
كه زبانم را
بايد بيگانه مي نوشتم
تو از شكوه يك قلعه
با من سخن مي گويي
و شاعر تو
سخن دري را
به پاي همه كس نمي ريزد
نام مرا
تو بر سر زبان انداخته اي
گذشته گانم را بايد بلد باشم
و گر نه
اين خط
به هوزوارش ديگري مي خواندم
آه بلند قلعه ي نياكان من
در چشمانم اشك حلقه بسته است
وقتي تو را
در گورستاني پنهان
به خاك در كردند
استخوان بيچاره اي ديگر
از سر خشم
به دريا مي ريخت
آن خواجه كه تو دشمن مي پنداري
شايد
آخرين خليفه ي اين قوم را
در نمدي در پيچاند.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 1:11 توسط مجیدی
|
هدف وبلاگ مسلمانان شیعه اسماعیلیه، ارائه اصول اعتقادات و تاریخ طریقت مسلمانان شیعه اسماعیلی بر اساس منابع اصیل و صحیح خود این طریقت می باشد.