برگردان سروده اي از يك شاعر گمنام اسماعيلي كه لحظه هاي وداع فدايي را پيش از شروع مأموريت به تصوير كشيده است :

اي رابعه

امشب دلم هواي سفر كرده

امشب ، اين سياهي منحوس باز هم

با آذرخش خنجر از جان گذشته يي

خواهد شكافت

برخيز رابعه

بر جاي من شتاب

بي رنج ، بي درنگ ،

سامان خانه ساز

اينك ، تو ديگري

اينك به جاي من

آن يك شعير گندم و

آن يك قفيز جو

بايد درو كني

بايد حميده كوچكمان هرگز

در سوگ من سرشگ نيفشاند

باري ، براي « عاطفه » بر خوان

افسانة مقاومت « آذر »

 

هي رابعه

مباد بيازاري

روح مرا ، كه اين چه خيالي بود ؟

بي خشم و بي تنش

روشن نما اجاق

بايد هميشه آتش ما شعله ور شود

بايد هميشه دشمن ما خيره تر شود

بايد حديث ما

خشم و ستيز ما

در قصه ها هميشگي و جاودانه باد

بدرود رابعه

بر پير ما درود.

 

« از يك شاعر گمنام اسماعيلي»

 به نقل از :

مجله بررسي هاي تاريخي ايران / مهر 1373 / سال اول / شمارة دوم / صفحه110-109