از مولوی چه بیاموزیم

                                                                                          دکتر امیر حسین شاه خلیلی

به نقل از ماهنامه حافظ خرداد ۱۳۸۶ شماره ۴۱صفحه ۲۲

در میان شخصیت هایی که سازمان جهانی یونسکو سال ۲۰۰۷ میلادی را به نام آن ها نام گذاری نموده است یکی هم مولانا جلال الدین محمد عارف و متفکر بزرگ این سرزمین جاوید است. این که این عمل یونسکو در برابر عظمت شخصیت مولانا چه اعتبار و ارزشی می تواند داشته باشد، خود بحثی جداگانه است. ولی موضوع مهم این است که در سال ۲۰۰۷ و در آغاز قرن بیست و یکم میلادی، یعنی حدود بیش از هفتصد و پنجاه سال بعد از درگذشت مولانا، با وجود پیشرفت های عظیم در زمینه علم و تکنولوژی و شناخت هستی، هنوز نیازمند شناخت شخصیت و افکار این عارف بزرگ هستیم. به همین دلیل به بهانه ی نام گذاری سالی به نام او در کشور های مختلف جهان به بحث و بررسی افکار و عقاید و نحوه ی زندگی او می پردازیم. برای او بزرگداشت می گیریم و همایش های علمی بین المللی بر پا می نماییم. در مراسم سال روز وفات(یا به عبارتی تولد او) هر سال(هم چنین در تمامی طول سال) میلیون ها نفر از آسیا، اروپا، آمریکا، استرالیا و آفریقا برای زیارت آرامگاهش به قونیه سفر می کنند تا علاوه بر میلیاردها دلار ارزی که از این طریق نصیب دولت ترکیه می نمایند، هم چون ذره یی در پرتو انوار خورشید وجود مولانا چرخ زنان تا به سر منزل خورشید به حرکت در آیند.

آن چه که به ویژه برای ما ایرانیان، باید مطرح باشد این پرسش اساسی ست که مولانا کیست؟ و چرا این چنین توجه جهانیان را به خود معطوف داشته است؟ شناخت مولانا، هم چون سایر بزرگان این سرزمین مقدس، مانند فردوسی، پورسینا، سهروردی، حافظ، سعدی، ابوریحان، صدرای شیرازی و ... شناخت فرهنگ و هویت ایرانی ست که بیش از هر زمان دیگر امروز بدان نیازمندیم.

اما امروز ما به چه نوع شناختی از مولانا نیازمندیم؟ این که بدانیم در چه سالی به دنیا آمد؛ پدرش کی بود؛ در کجا زیست و در چه سالی وفات یافت، کافی ست؟ آیا دانستن این مطالب شناخت مولاناست؟ تب مولانا شناسی، آن هم البته به خاطر توجهی که جهان امروز به مولانا نموده، در ایران هم بالا گرفته است، ولی آیا واقعاً ما او را می شناسیم؟ به درستی چه شناختی از مولانا داریم؟ بیش تر کتب و مقالاتی که درباره ی مولانا به چاپ می رسد و یا سخنرانی هایی که در مورد او ایراد می گردد، تکرار مطالب ست که منابع اصلی آن ها کتاب مناقب العارفین شمس الدین احمد افلاکی و رساله فریدون سپهسالار می باشد. کم تر کسی به منبع سوم که شاید از دو کتاب دیگر پُر اهمیت تر باشد یعنی وَلد نامه یا ابتدانامه که توسط پسر مولانا، سلطان ولد در مورد زندگانی مولانا سروده شده است، مراجعه می نماید. مطالب ذکر گردیده در مناقب العارفین و رساله ی سپهسالار به هیچ وجه از دقت و صحت علمی برخوردار نمی باشد و پُر است از تناقض گویی و افسانه پردازی. لذا آن چه از مولانا و مراد و پیر او یعنی شمس تبریزی ارائه گردیده بیش تر موجب سردرگمی و مانعی در جهت شناخت صحیح از شخصیت و زندگی آن ها شده است. امروز مولانا در رقص نمایش سماع قونیه خلاصه می گردد و پیر او مولانا شمس در رابطه با کیمیا خاتون.

هنوز هم اکثر محققین ما موضوعات مثنوی و دیدگاه های مولانا را با چارچوب تفکرات ابن عربی و کلام اشعری تاویل و تفسیر می نمایند. بیش تر متفکران ما بر این عقیده اند که مولانا از نظر کلامی اشعری مذهب بود و با این دیدگاه مثنوی را شرح و تفسیر می نمایند. در نتیجه آن چه که در اختیار مشتاقان مولانا قرار می گیرد، نه مولانایی ست که آن تجربه ی عظیم وجودی را تجربه کرد و نه مولانایی که مثنوی را به نظم کشید و آن را دکان فقر و اصول اصول اصول الدین نام نهاد و دیوان کبیر را به عنوان تجربیات و جحدی و جوشش جان، و نه تالیف دیوان اشعار، برای ما به ارمغان آورد؛ بلکه مولانایی ست ساخته شده ی ذهن افرادی هم چو احمد افلاکی که سعی دارند مولانا را آن طور که ساخته شده ی ذهن آن هاست به ما ارائه دهند. چنین مولانایی با مولانای حقیقی بسیار متفاوت است و شناخت او نمی تواند هیچ پاسخی به نیازهای انسان امروزی باشد.

آن چه که امروز بدان محتاجیم، شناختی درست از مولانای حقیقی ست. مولانایی بدون این داستان ها و افسانه ها و کراماتی که تذکره نویسان برای او ساخته اند. مولانا نیازمند چنین توصیف هایی نیست. او بسیار بزرگ تر از آن است که چنین وصف گردد. اصلاً وجود مولانا در آن زمان پُر آشوب خود یک معجزه است. معجزه یی که مقام و جایگاه انسان را در سلسه مراتب هستی متجلی می سازد. مولانا را باید آن طور که حقیقتاً بود شناخت و دریافت های او را درباه ی انسان و جهان هستی را آن طور که تجربه نموده بود باید فهمید و درک کرد.

مثنوی معنوی دردنامه انسان است. انسان جدا شده و دور افتاده از اصل و نیستان وجود خویش. این دردی ست که در نفیر نی و تجربه ی وجودی مولانا، زن و مرد امروزی به خوبی آن را درک می کند و در جست و جوی درمان آن و یافتن دوباره کرامت وجودی و مقام انسانی خود در سلسله مراتب وجود، یعنی جایگاهی که از زمان رنسانس تاکنون آن را گم نموده است، به سوی قونیه به حرکت در می آید تا شاید سعادت یافتن پیر باطنی و شمس وجود خود را پیدا نماید و هم چو مولانا در پرتو فروغ بی پایان خورشید وصل به اصل، چرخ زنان از نردبان تعالی تا بیکران وجود بالا رود و مقام انسانی خود را در سلسل مراتب وجود بازیابد و لایق خطاب «ولقد کرّمنا بنی آدم» گردد.