تبليغاتX
دبستان

حسن صباح

 

آن گاه

كه زبانم را

بايد بيگانه مي نوشتم

تو از شكوه يك قلعه

با من سخن مي گويي

و شاعر تو

سخن دري را

به پاي همه كس نمي ريزد

نام مرا

تو بر سر زبان انداخته اي

گذشته گانم را بايد بلد باشم

و گر نه

اين خط

به هوزوارش ديگري مي خواندم

آه بلند قلعه ي نياكان من

در چشمانم اشك حلقه بسته است

وقتي تو را

در گورستاني پنهان

به خاك در كردند

استخوان بيچاره اي ديگر

از سر خشم

به دريا مي ريخت

آن خواجه كه تو دشمن مي پنداري

شايد

آخرين خليفه ي اين قوم را

در نمدي در پيچاند.

+ نوشته شده توسط نادم در جمعه چهاردهم مرداد 1390 و ساعت 1:11 |

مرگ آقاخان محلاتي

(آقاخان يك هفته قبل از مرگ، از ايران "كشك" خواسته بود كه برايش فرستادند)


3 مرداد 1336

در فوريه 1955 (بهمن 1333) كه از اولين مسافرت خود به اروپا مراجعت مي‌كردم؛ در سر راه مدت دو هفته به دعوت وزارت هدايت ملي مصر در آن كشور به سربردم و از جمله قسمت‌هاي جالب برنامه‌اي كه براي آن دو هفته اقامت من تهيه شده بود مسافرت به شهر دو تاريخي اقصر و اسوان را مي‌توان ذكر كرد و در شهراقصر بود كه با آقاخان محلاتي{مولانا سلطان محمدشاه} براي دومين بار ملاقات كردم. اقصر و اسوان از نظر موقعيت تاريخي خود و اين كه زماني مركز حكمراني فراعنه مصر بوده است مورد توجه كليه جهانگردان مي‌باشد.

اگر در فصل زمستان به اين دو شهر گذارتان بيفتد از هشتاد و پنج ملت جهانگرداني مي‌بينيد كه براي آثار تاريخي از اين خرابه به آن خرابه و از اين سرداب به آن سرداب مي‌روند و اين خود منظره بسيار جالبي را به وجود مي‌آورد.

شهر اسوان در منتهي‌اليه راه آهن سراسري مصر و در هشتصد كيلومتري جنوب قاهره واقع گرديده و تا مرز سودان بيش از 150 كيلومتر فاصله ندارد.

من در همان شب ورود به اسوان اطلاع يافتم كه آقاخان در آن شهر به سر مي‌برد. لذا صبح روز بعد به هتل رفته و از متصدي هتل تقاضاي ملاقات با آقاخان را كردم. متصدي هتل گفت:" آقاخان دستور داده است كه هيچكس را به ملاقات او نبرند، چون كاملا مي‌خواهد استراحت كند اما چون مي‌گوئيد ايراني هستيد و مخصوصا از قاهره براي ديدن آقاخان آمده‌ايد من شما را به نزد منشي مخصوص او راهنمايي مي‌كنم تا ترتيب ملاقات را بدهد".

مرحوم آقاخان روزها در حدود ساعت 10 صبح از خواب برمي‌خاست و پس از استحمام و صرف صبحانه به بالكن آپارتمان كه مشرف به رود نيل و مقابل جزيره معروف فيل‌ها بود آمده و روي يك صندلي راحتي مي‌نشست. بالاي سر او چتري باز مي‌كردند تا آفتاب اذيتش نكند. بيگم همسر آقاخان مدتي نزد او مي نشست و سپس شوهرش را تنها گذاشته و خود با اتومبيل ليموزين لوكسي به شهر مي‌رفت. آقاخان هم مشغول نقاشي مي‌شد. بعضي روزها پيشخدمت‌هاي هتل او را با كمك همسرش بيگم پائين آورده و در حالي كه كنار دست بيگم قرار مي‌گرفت بيگم او را با اتومبيل به خارج شهر مي‌برد و در اطراف سد اسوان و كوه بزرگي كه سنگ‌هاي اهرام ثلاثه مصر و ستون‌هاي يادبود را از آن كنده‌اند گردش مي‌داد. مقارن ظهر مجددا به هتل بازگشته و آقاخان پس از صرف نهار استراحت مي‌كرد و عصرها دوباره به بالكن آمده و روي صندلي راحتي مي‌نشست در اين موقع بيگم هم كنار او نشسته و با يكديگر صحبت مي‌كردند يا اينكه بيگم براي او كتاب مي‌خواند.

همانطور كه گفتم سر ساعت مقرر براي ملاقات آقاخان به هتل كاناراكت رفتم و به اتفاق خانم منشي آمريكايي به نزد پيشواي فرقه اسماعيليه رفتم. وقتي وارد بالكن شدم بيگم ما را تنها گذاشت و به اتاق داخل شد. منشي آقاخان به زبان انگليسي مراسم معرفي را به عمل آورد و من نيز به زبان فارسي به او سلام كردم و ايشان هم به زبان فارسي جواب داد. "آقا سلام حال شما چطور است؟"

هنگامي كه به قاهره بازگشتم آقاخان هم پس از يكي دو روز به قاهره آمد و در هتل معروف سميراميس اقامت كرد تا در مراسم جشن تولدش كه توسط پيروان او برپا مي‌شد شركت كند.

همان موقع اطلاع يافتم كه آقاخان وصيت كرده است پس از مرگ او را در اسوان كنار رود نيل دفن كنند.

آقاخان همانطور كه گفتم زبان فارسي را به خوبي و رواني صحبت مي‌كرد و مي‌نوشت. روزي كه روزنامه‌نگاران در كاخ {...} به ديدن او رفتن آقاخان هنگام ورود به سالن بزرگ با صداي بلند گفت:" آقايون سلام عليكم حال شما چطور است؟"

اينها خاطراتي بود كه از دوبار ملاقات خود با پيشواي فقيد فرقه اسماعيليه دارم اينك اطلاعات جالبي را كه آقاي سرهنگ اسعد شاه خليلي، رئيس دفتر ستاد كل بزرگ ارتشداران در اختيار نويسنده گذاشته است به نظرتان مي‌رسانم.

آش رشته و قورمه سبزي

آقاي سرهنگ شاه خليلي كه از اقوام نزديك پيشواي فقيد فرقه اسماعيليه مي‌باشد و در ايران سمت نمايندگي مخصوص خاندان آقاخان را دارد گفت: "آقاخان علاقه زيادي به ايران داشت و هميشه درباره پيروان خود در ايران كه بالغ بر شصت هزار خانوار مي‌باشند سوال مي‌كرد و اخيرا از دولت ايران تقاضا كرده بود يك قطعه زمين بايري را به او بفروشند تا پيروان خود را در آنجا سكونت داده و به زراعت و آباداني بپردازند ."

آقاخان مخصوصا به غذاهاي ايراني خيلي علاقه داشت و به همين خاطر دو آشپز ايراني استخدام كرده و آنها را هر جا كه مي‌رفت همراه خود مي‌برد تا برايش غذاهاي ايراني بپزند از جمله محبوب‌ترين غذاهاي او آش رشته و پلو خورش قورمه سبزي بود كه ما هميشه از تهران براي او برنج و لوبيا و كشك مي‌فرستاديم و آخرين مرتبه‌اي كه كشك فرستاديم يك هفته قبل بود- آقاي سرهنگ شاه خليلي در اين موقع متن تلگرافي را كه آقاخان روز اول ماه ژوئيه به او كرده و تقاضا كرده بود براي او كشك بفرستند و همچنين متن نامه آقاخان را كه در آن به وصول كشك‌ها اشاره شده است در اختيار نويسنده گذاشت. به طوري كه ملاحظه مي‌كنيد آقاخان در تلگراف خود كه از ويلاي ورسووا حومه ژنو مخابره كرده خواسته است كه به فوريت براي او كشك بفرستند و در نامه‌اي ديگر كه آرم مخصوص خاندان او چاپ شده از وصول كشك اظهار تشكر كرده و آقاي سرهنگ شاه خليلي را بهترين دوست خود ناميده است.

در اين نامه اگر دقت كنيد اثر ارتعاش دست آقاخان به خوبي نمايان است كه دو كلمه K  و A  را به طور كج و معوج نوشته است دو كلمه K  و A لغات اول اسم و امضاي رسمي پيشواي فقيد آقاخان بوده است.

اين نامه همانطور كه از تاريخ آن پيداست در تاريخ ششم ژوئيه يعني شش روز پس از ارسال كشك‌ها و چهار روز قبل از فوت او امضا شده است و مي‌شود گفت وصول كشك‌ها چقدر پيشواي فقيد اسماعيليه را خوشحال كرده بود كه در حال بيهوشي و بحران حاضر شده است شخصا نامه‌اي را امضا كند و باز مي‌توان گفت اين نامه‌ها اينك جنبه تاريخي پيدا كرده يكي از آخرين يا آخرين نامه‌اي بوده كه به امضا حضرت والا آقاخان رسيده بود. آقاي سرهنگ شاه خليلي گفت همان روز كه تلگراف حضرت والا را دريافت داشت ده كيلو از بهترين نوع كشك خريداري كرده و با هواپيما به سوئيس فرستاد.

نويسنده: محسن موحد

منبع: ناشناس

 

 

+ نوشته شده توسط نادم در چهارشنبه پنجم مرداد 1390 و ساعت 0:0 |
 
روگشائی بزرگترین نسخۀ خطاطی شدۀ قرآن عظیم الشان درجهان


کانون فرهنگی حکیم ناصر خسرو بلخی ، افتخار خطاطی نسخۀ قرآن عظیم الشان را نصیب شده است که گفته میشود بزرگترین ، و در نوع خود نفیس ترین نسخۀ خطی کلام الهی درجهان میباشد.

امروز دوشنبه مورخ ۱۶ جوزا سال جاری، جهت بازدید از این نسخۀ خطاطی شده قرآن عظیم الشان، محترم پوهاند دوکتور عبدالسلام عظیمی قاضی القضات و سرپرست ستره محکمه، محترم سید مخدوم رهین وزیر اطلاعات وفرهنگ، دوکتور محمد یوسف نیازی وزیر ارشاد حج واوقاف، یکتعداد وکلای مردم درشورای ملی، علما ، فرهنگیان و در حالیکه مبتکر و بنیان گزار این اقدام بزرگ محترم الحاج سید منصور نادری مؤسس ورئیس کانون فرهنگی حکیم ناصر خسرو بلخی نیز ایشان را همراهی مینمود ، این مصحف خطاطی شدۀ قرآن عظیم الشان را زیارت نمودند.
این بازدید زیارتی با تلاوت چند از آیات کلام الهی آغاز وسپس محترم محمد ارشاد معنوی مدیر عامل کانون فرهنگی حکیم ناصرخسرو بلخی ضمن عرض خوش آمدید وخیرمقدم، گفت : این اقدام بزرگ به همت ، عشق وبودجۀ شخصی رهبر روحانی جناب عالیقدر الحاج سید منصور نادری وباخط انگشتان هنرآفرین استاد صابر به پایۀ اکمال رسیده است که اکنون از بزرگترین و درنوع خود نفیس ترین نسخۀ خطاطی شدۀ قرآن عظیم الشان درجهان خوانده میشود.

محترم پوهاند دوکتور عبدالسلام عظیمی قاضی القضات و سرپرست ستره محکمه جمهوری اسلامی افغانستان ، این ابتکار بی سابقۀ رهبر کانون فرهنگی حکیم ناصر خسرو بلخی را بالاتر از عقل وتصور دانسته گفت ، این ابتکار شهکار بزرگیست که در سطح جهان نصیب ملت افغانستان شده است.

همچنان محترم دوکتور سید مخدوم رهین وزیر اطلاعات وفرهنگ صحبت نموده گفت : درطول چهارده قرن همۀ هنرمندان بزرگ امت اسلامی در خدمت دین اسلام بوده و امروز این افتخار بزرگ به همت وبودجۀ آغاصاحب سید منصور نادری وخط استاد صابر یاقوتی به اکمال رسیده است که برای همۀ ملت ما وجهان اسلام مایۀ افتخار میباشد.

گفتنی است که این نسخۀ قرآن با عظمت؛ به طول دومتر و چهل سانتی و عرض یک متر و پنجاه سانتی روی تکۀ نخی به قلم “نیی” به خط “نسخ” و رنگ “آکرلیک” انگلیسی به شکل برجسته خوشنویسی شده است که رنگ صفحات آن آسمانی و رنگ حرف سطور آن به رنگ طلای متمایل می باشد، حجم حروف خط آن حدود (۴۰ درجه) است که از فاصلۀ چار الی پنج متر قابل دید و خوانش میباشد.

به نقل از مسئولین کانون فرهنگی حکیم ناصرخسروبلخی ، بر علاوۀ دانشمندان و علماء ممتاز ، هیئت ازسوی وزارت محترم ارشاد حج واوقاف به ریاست محترم الحاج استاد قاری برکت الله سلیم، این نسخۀ خطاطی شدۀ قرآن عظیم را در طول کمتر ازیکماه مطالعه وبرصورت نوشتاری آن به نماینده گی از این وزارت رسما صحه گذاشته است.

  برگرفته از سايت
www.hkhurasan.net
+ نوشته شده توسط نادم در سه شنبه چهارم مرداد 1390 و ساعت 20:27 |

جان به جانان

در فراقت جان بـه جانان مي دهم

جان چه باشد كلّ ايمان مي دهم

هر چه دارم در وجودم  اي وجـود

از برايت همچو مستان مي دهم

گر كه در وصلت نمودم كاستي

خود تو ميري جان بخواه آن مي دهم

نور حقّي بي زوالي بي مكان

هست خود را پايت اي جان مي دهم

دل جوانم از جواني قاصرم

در رهت پندار پيران مي دهم

ربّ بي همتا اگر ياري كند

عُمر بر آقاي دوران مي دهم

نادم اینجا حرف بیهوده مگو

یک سخن گو دل به مردان می دهم

+ نوشته شده توسط نادم در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 و ساعت 0:55 |

ويژه نامة اولين همايش بررسي تـاريخ و فرهنگ المــوت

 29 مرداد ماه  1383 

 سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري

 مهندس بهشتي

صحبت كردن در محضر اساتيد بسيار محترم كار بسيار سختي است. ولي خوب اين ظاهراً تكليفي است بنا بر ظاهر؛ انشاء الله كه خداوند باطني هم نصيب بكند، براي بنده كه در چنين موقعيت هاي بايد سخن بگويم. تلاش مي كنم كه كوتاه تر از آن زماني كه اوقات كه هيئت رئيسه تلخ ميشود، عريضم را تمام كنم. قطعاً اينجا بحث هاي كه خواهد شد كه بيشتر بحث هاي هست كه در در حوزه نظر است در رشته هاي مختلف.  

الموت جايي است در عالم كه فقط با طول و عرض جغرافيايي نمي توان تعريف كرد. يا كافي نيست و يا حق مطلب ادا نشده است. الموت يك جايي است كه هيچ جايي ديگر مثل آن نيست. مثل خيلي مناطق ديگري كه آنجا هم جايي هستند و هيچ جاي ديگري مثل آن نيست. در صورتي كه شما از منظر طول و عرض جغرافيايي به اين مكان ها توجه كنيد. اين واحدهاي اندازه گيري مرسوم در واقع مي خواهد بگويد، كه اينجا جايي نيست. مثلاً واحده هاي اندازه گيري مي خواهد بگويد كه؛ يك چيز يك كيلويي با يك چيز يك كيلويي ديگر عين هم هستند. در صورتي كه ما مي خواهيم توجه بكنيم به اينكه الموت يك جايي است؛ يك جايي ويژه و منحصر به فرد. آنقدر ويژه و منحصر به فرد كه براي اهلش يعني كساني كه الموتي هستند، بي اغراق به مثابه مركز جهان قلمداد مي شود. و جهان به مركزيت الموت مسايي و شناخته مي شود. همه جا بناء به فاصلة كه با آنجا دارند، دورند يا نزديك.

الموت جاي ويژه اي است. هر منطقة وقتي جايي مي شود كه به آن علاقمند شد و به آن عشق ورزيد و برايش جان فشاني كرد و برايش زحمت كشيد. ما اكنون در كره زمين مكان به مفهوم جغرافيايي، از منظر طول و عرض جغرافيايي در درياها و خشكي ها كم نداريم. اما جاهاي زيادي در عالم نيستند كه جايي باشند. يك سرگذشتي بايد بر جايي بگذرد تا جايي شود. همچنان كه سرگذشتي بايد بر كسي بگذرد تا كسي شود.يعني با عبور از اين سرگذشت پر فراز و نشيب هست كه احتمال اينكه كسي، كسي بشود يا جايي، جايي بشود فراهم مي شود.

اگر ما با مكاني مواجه شويم كه صاحب شرافت مكاني است، شريف شمرده مي شود. جايي است كه مفهوم وطن در آنجا براي اهلش ظهور پيدا كرده است. يعني آن مفهوم  وطني كه اين وطن مصر، شام و …. نيست. آن مفهوم كه وجه باطني وطن است. آنجايي كه در انتهاي مسير انا الله انا اليه الرجعون بايد دوباره به آن برسيم. آن مفهوم يك امر مجرد و يك امر باطني است. مثل زيبايي كه يك امر باطني است و بالاخره در يك گلي بايد ظهور كند تا ما بينيم. در يك مكاني ظهور محقق مي شود. آنجاي كه بايد ظهور كند مصر، شام و هند و جاهاي ديگر است. اين است كه در يك مكاني ظهور محقق مي شود. اينجا بنابر بر يك ظرفيت هاي و بنا بر تلاش و تكاپوي تاريخي اين امر تحقق پيدا مي كند.

دره الموت يك بستر طبيعي ويژ ه اي است. درة  طولاني كه در مركزش رودخانة جريان دارد. در بخشي از البرز قرار دارد كه ما هنوز فعل و انفعال كوه زايي را در آن مي بينيم. يعني جوان است. در كل فلات ايران يك وضع خاصي دارد. چند نقطه در ايران هستند كه اين وضع را دارند و مثل قلعه عمل مي كنند، نسبت به بقيه سرزمين.

در جبهه جنوبي البرز  يك مسير بسيار بسيار مهم جهاني وجود دارد كه شرق و غرب جهان را به هم متصل مي كند. اين كليدر جنوب البرز كه همه مسيرهاي تاريخي شما از  ادوار خيلي گذشته تر از قرن ها پيش، را به هم متصل مي كند. و براي همين سكوي تماس و ارتباط تعامل جهاني ما ايرانيان در طول تاريخ مي شود. جايي مي شود كه وجه جهاني  بودن ما در آن ظهور ……پيدا مي كند. يعني هر چه آدم هاي جهاني داريم و هر چه فعل جهاني از ما سر مي زند، بخش عمد ه اي از آن مربوط به اين بخش از سرزمين ما مي شود كه جبهه جنوبي البرز  است…

اين فقط در صورت ظاهر اين مناطق هم نيست. اينطور هم نيست كه مردم شبيه ساير مناطق كشور زندگي طيبيعي شان را مي كردند. حالا يك كسي هم پناه آورده خودش هم از خودش دفاع مي كند. چون اينجا به لحاظ طبيعي استعداد دفاع فراهم مي كند، خوب به  اينجا پناه آورده اند. نه در خلق خوي مردم هم شما با يك قلعه مواجه مي شويد . مردم اين منطقه هم يكي از مهم ترين مزيتهايشان اين مي شود كه اهل پناه دادن هستند، اهل دفاع كردن هستند. دفاع از فرهيختگي، دفاع از مظلوميت، دفاع از حقانيت. اين دفاع كردن جزء ويژگيهاي معمول اين منطقه است. شاهد آن چيست؟ شاهد آن، قلعه ها و برج هاي   به ياد ماندني و شاهدش تاريخ، شاهدش آن فرهنگ. اين مردم همانند يك گلي كه اين ويژگي را دارند، اينطور ميرويند. امروز هم همين است.

وقتي كه از تاريخ صحبت مي شود، باورمان مي شود كه اين مربوط به گذشته است. فكر مي كنيم كه راجع به مردمي است كه بوده اند و رفته اند و دست ما ديگر به دامانشان نمي رسد، داريم. نه ما در مورد مردمي صحبت مي كنيم؛ كه هستند، خواهند بود. مثل اينكه در واقع از گلي صحبت مي كنيم ولي صحبت از يك نمونة در يك محوطه تاريخي كه به صورت سنگواره از آن گل اثري باقي مانده است، صحبت مي كنيم. ولي ما داريم دربارة تبار همين گل كه در يك محوطه به محض اينكه يك نم باران بهاري مي زند، ظاهر مي شود، صحبت مي كنيم.

اينها را از اين جهت اشاره كردم، كه توجه داشته باشيد كه راجع به الموت داريم  صحبت مي كنيم . الموت يك مكان نيست. بيشتر بايد متوجه مكانت آن باشيم. الموت يك جاي ويژه و منحصر به فرد است. اينقدر اينجا مهم است كه اين امكان را فراهم كرده كه به صفت جايي بودن، نقش سرنوشت سازي در اين سرزمين ايفا بكند. و الموتيها كساني هستند. يعني اين كيفيت ويژه فرهنگي دارند. اين الموتيها از اين جهت ويژه و ممتاز هستند كه اندازه الموت به عنوان يك جاي هستند. يا اندازه شده اند با اين محيط. حتي مي دانند كه چگونه بايد در اينجا زندگي كرد. چگونه بايد كشت و زر كنند. چطوري بايد پناهگاه بود. چطور بايد از اينجا فقط محصول دامي و باغي به اطراف و اكناف نفرستند. بلكه بايد خوشنويس و شاعر و عالم هم بايد فرستادند. و هميشه اين وظيفه خودشان را در طول تاريخ ايفا كردند. اينجا هميشه يك مركز توليد هنرمند. عالم و فرهيخته بوده و هنوز هم قاعدتاَ بايد همين باشد. …..

بزرگترين ثروتي كه در الموت است، الموتي بودن الموتيها است. اگر هنوز آثاري از آن باقي باشد. الموتي بودن الموت است، اگر هنوز ما متوجه و متذكرش باشيم. و فكر مي كنم چنين انجمني قاعدتا با احساس نياز، نسبت به اين تذكر و توجه است كه شكل مي گيرد. و از آنجا كه بزرگان به ما توصيه كرده اند: « آب كم جوي تشنگي آور بدست » انشاءالله كه مشمول مصراع دوم اين شعر بشويم. يعني تذكر و توجه نسبت به شرافت مكاني را نسبت به هويت فرهنگي  …

با همت چنين انجمني و فرهيختگاني كه در اين انجمن جمع شده اند ، منجر به فعاليت هاي بشود كه دوباره به ياد ما و اهل الموت بيندازد كه اينجا كجاي اين سرزمين است و الموتي بودن يعني چه؟ چرا كه آن موقع خواهيم فهميد كه الموتيها ي ما خيلي ثروتمند هستند.   

+ نوشته شده توسط نادم در دوشنبه یکم فروردین 1390 و ساعت 20:13 |

نخستين ملاقات من (ولاديمير ايوانف) با اسماعيليان در ايران

Wladimir A Ivanow

 

 

به نقل از سايت: www.iis.ac.uk

من برای نخستين بار در سال ۱۹۱۲ با اسماعیلیان در ایران ارتباط برقرار نمودم. جهانِ آن زمان با دوران حاضر کاملاً متفاوت بود. هیچکس تصور نمی‌کرد که جنگ جهانی اول با تمام رنج و بدبختي‌اش در همین حوالی در جریان است. ایران کماکان با همان روش به ارث برده از سده‌های میانی‌اش به زندگی‌اش ادامه میداد و اموراتش عمدتاً بر همان سبک و سیاق سنتی‌شان که برای قرنها ادامه داشت سپری می‌شد.

من با اتومبيل از مشهد به سمت بيرجند در شرق ايران به راه افتادم. در روز طي مسير نموده و شبها در روستاهاي حاشيۀ راه پناه مي گزيدم. در زمستان بادهاي سرد آن منطقه از ايران كه موجب ايجاد غباري از شن و خاك نيز مي شد،‌ سفر را واقعاً سخت و عذاب آور مي ساخت. خسته و گرسنه به روستاي سده رسيدم و شادمانه در كلبه‌ي يكي از دهقانان روستا سكني گزيدم. براي گرم شدن كنار آتش نشستم و منتظر غذايي بودم كه برايم مهيا مي‌شد. مردي وارد شد كه حامل دعوت خان محل براي عزيمت من به منزل وي و پذيرش ميزبانيش بود. در واقع این دعوت حاکی از لطف او بود ولی متاسفانه دعوتش دیرهنگام بود. فکر کردن به جمع آوری تمامی وسایلم، جابجایی محل اقامت و باز کردن مجدد وسایلم در خانه‌ای دیگر واقعاً غیر قابل تحمل بود، بخصوص پس از انجام همه‌ی آن آداب معاشرت دست و پا گیر قدمت‌دار ایرانی. با اهداي سپاس و تشكر، دعوت وي را رد كردم، ولي قول دادم بعد از كمي استراحت شخصاً براي ديدن خان و قدرداني از وي به آنجا بروم. البته اين كار را انجام دادم و از گفتگويي بسيار جذاب و آموزنده لذت بردم.

قبلاً در مشهد بطور مكرّر شنيده بودم كه مردمان اين ديار را بعنوان پيروان يك فرقه‌ي عجيب مي‌شناسند. پرس وجو و تحقيقات من در آنجا به استنباط اطلاعاتی قابل اعتماد نینجامید. برخي به من مي‌گفتند كه اين فرقه‌ي عجيب همان اسماعيليه است، اما من آنرا باور نمي كردم، زيرا بر مبناي مطالعات شرق‌شناسان اروپايي كه نظرياتشان مورد پذيرش جهاني بود، تمام آثار و نشانه‌هاي مربوط به اسماعيليان در ايران با حملهْ وحشيانه مغولان از بين رفته بود. اما در اينجا از فرصتي كه با گفتگو با اين خان نصيبم شد استفاده كردم و سعي نمودم تا حقيقت را دريابم. اين مايه‌ی شگفتي من بود كه او تأييد نمود که مردمي كه قبلاً در موردشان شنيده بودم همان اسماعيليان هستند، و نيز اينكه اين ناحيه تنها جايي نيست كه پيروان اين جماعت در آن زندگي مي‌كنند، بلكه در بخشهاي ديگري از ايران نيز مي توان آنها را يافت.

اين يك كشف جالب و شگفت‌آور بود. شور و شوق جواني من به شدت تحريك شده بود بگونه‌اي كه مصمم شدم تا اصول و عقايد اين جماعت را استخراج كنم و براي اينكار به كتابها و متون مذهبيشان نياز داشتم. در تمام این موارد یک شکست كامل را كه حاصل شرايط قرون وسطايي و مردسالارانه‌ي حاكم بر كشور بود متحمل شدم. اسماعيليان در اين مورد بسيار محتاط بودند. تنها استثناهايي در ميانشان اقرار به اسماعيلي بودن مي كردند. تا قبل از اين، بيشترآنان به سادگي هرگونه ارتباط با اسماعيليان را تكذيب مي كردند، و و فقط جسته و گریخته بعضی اطلاعات را در این زمینه بروز می‌دادند با این توضیح که این اطلاعات را از طریق ارتباط گذشته‌شان با جماعت [اسماعیلی] بدست آورده بودند.

هنگامي‌كه من در مورد اين جماعت به دوستان دانشمندم در اروپا مطالبي نوشتم آنها به وضوح یافته‌های مرا رد کردند. براي آنها باور كردني نبود كه وحشيانه ترين آزار و شكنجه، قتل‌عام دسته‌جمعي، خصومت طولاني و سركوب نتوانسته است جامعه‌اي را كه حتي در بهترين شكل خود، اقليت كوچكي در كشور به شمار مي‌رفت نابود سازد. پس از آن و زماني كه روابط من با اسماعيليان صميمانه‌تر شد، توانستم دلايل اين قدرت و ماندگاري شگفت آور را دريابم، وآن چيزي نبود جز وفاداري و از خود گذشتگي فوق العاده‌ي آنان در قبال سنت اجداديشان و صبر بي‌منّت در برابر همه فجايع و بدبختي‌هايي كه متحمل شده، هيچ‌گونه توهمی درباره‌ی آنچه در زندگي می‌توان انتظار داشت و نيز در ارتباطشان با ديگر هموطنانشان كه در اكثريت بودند نمی‌پروراندند. آنها با علاقه‌اي شگفت‌آور و خالصانه در طول نسلها، نوري را در دلهايشان شعله‌ور نگه‌ داشته‌اند كه در قرآن نيز اينگونه به آن اشاره شده است كه خداوند هميشه آن نور را در مقابل دشمناني را كه كمر به خاموش كردن آن بسته‌اند محافظت مي‌نمايد. من به ندرت چيزي چنين فوق‌العاده و جالب توجه ديده‌ام كه سنتی باستانی در كلبه‌‌هاي كاهگلي حقيرانه‌ي دهكده‌هاي كوهستاني و يا در روستاهاي فقيرنشين بياباني، پرهیزکارانه حفظ شود.

البته اين سنت، با آنچه در اوايل دوران خلفاي فاطمي در مصر که طلايه‌دار جهان متمدّن بود بسيار متفاوت بود؛ بيشتر آن سنت ارزشمند فراموش شده و از بين رفته بود، اما نكته‌ي ارزشمند اينست كه آن روحي كه فيلسوفان و پیروان قديمي را زندگي مي بخشيد از بين نرفته بود. حتي دهقان بي سوادي كه اغلب گرسنه بود و همواره از فقر و ظلم ناشي از تغيير حكومتها رنج مي‌كشيد، در احساس دروني خويش جرقه‌اي از همان نور را به همراه داشت كه مسير اعتلاي فرهنگي بسياري از انسانها را روشن مي كرد.

+ نوشته شده توسط نادم در سه شنبه پنجم بهمن 1389 و ساعت 1:58 |

گزارشی از:

« دومین همایش بررسی تاریخ و فرهنگ الموت »

 سالن اجتماعات سازمان میراث فرهنگی و گردشگری

تهران / 27-28

  مرداد 1384

همایش بررسی « تاریخ و فرهنگ الموت » برای دومین بار، از سوی انجمن احیاء تاریخ، فرهنگ و طبیعت الموت و همت مسلمانان شیعة اسماعیلی ایران به سرپرستی دکتر امیر حسین شاه خلیلی، در طی روزهای 27 و 28 مرداد ماه سال 1384، در سالن اجتماعات سازمان میراث فرهنگی و گردشگری ( تهران ) برگزار شد. در این همایش دو روزه، اساتید دانشگاه، مسئولین، محققین، دانشجویان و جمعی از مسلمانان ﺸﻴﻌﺔ اسماعیلی ایران، و در مجموع حدود 250 نفر از شیفتگان تاریخ و فرهنگ الموت شرکت نمودند.

این همایش دو روزه، روز ﭘنجشنبه 27/6/1384 ساعت15:30 با سرود جمهوری اسلامی ایران و تلاوت آیاتی چند از قرآن مجید آغاز شد. ﺴﭘس دکتر توانا ضمن خوشامد گویی به مهمانان، یاد آور شد که الموت تنها یک منطقه جغرافیایی خاص نیست بلکه الموت یک نهضت یا جریان فرهنگی است که همچنان ادامه دارد. ایشان در ادامه، مقارن شدن همایش امسال را با میلاد حضرت علی ( ع ) و همایش سال قبل را با میلاد امام محمد باقر ( ع ) و همچنین سالروز ورود حسن صباح به قلعة الموت ( 943 سال قبل ) را به فال نیک گرفت و از حضور گسترده حاضران در جلسه ﺴﭘاسگزاری کرد. ﺴﭘس با معرفی آقایان: دکتر حسین باهر، دکتر محمد حسن گنجی، دکتر امیرحسین شاه خلیلی و دکتر توانا، به عنوان نخستین هیئت رئیسه، برنامه های همایش رسماً آغاز شد. در روز اول همایش که  تا ساعت20:30 ادامه داشت، شش سخنرانی ایراد شد.

اولین سخنران رسمی همایش، دکتر امیر حسین شاه خلیلی بود. ایشان مقالة خود را با عنوان « معرفی دو شخصیت بسیار مهم الموت: حسن صباح و حسن علی ذکره السلام » ارائه کرد. وی ضمن اشاره به اولین همایش بررسی تاریخ و فرهنگ الموت، در 29 مرداد ماه سال قبل، اظهار داشت: همایش سال قبل نه تنها موجب توجه بیشتر مسئولین در توسعه و بهره گیری از امکانات عظیم خدادادی منطقه گردید، بلکه تاریخ و فرهنگ غنی و ﭘر عظمت الموت بیش از گذشته مورد تحقیق ﭙﮋوهشگران صادق و صاحب نظر قرار گرفت. در ادامه ایشان دیدگاه الموتی شیعیان اسماعیلی به زندگی انسان را مورد بحث قرار داد و گفت: شخصیت حسن صباح نماد ظهور باطن و معنا به عنوان نیروی شکل دهنده و سازندﺓ حیات این جهانی انسان است. او انسانی بود که بین اعتقادات و باورهایش و نحوﺓ زندگیش هیچ گونه دو گانگی و جدائی وجود نداشت. زندگیش ظهور اعتقادات و اعتقادتش عین هستی اش بود. برای او که انسان موحدی بود بین هستی و معرفت هیچ گونه جدائی وجود نداشت. بنابراین او گرفتار چند گانگی شخصیت نبود. در ادامه سخنان ایشان، حسن دوم، حسن علی ذکره السلام را نماد تأویلی تاریخ الموت و اعتقادات مسلمانان شیعۀ اسماعیلی دانست و تأکید کرد: اعلان عید قیامت به هیچ وجه به معنای برداشتن تکالیف شرعی نبود، بلکه صلای قیامت روحانی او، صلای زایش روحانی انسان و سمت یابی او بسوی قطب الهی است. یعنی چرخش وجودی که توجه انسان را از ظاهر جهان مادی بر می گیرد و او را متوجه باطن و جهان معنا و قیامت می کند و او را در بعُد عمودی وجود به صورت موجود زنده ائی که شایسته مقام « و لقد کرمنا بنی آدم » است به حرکت در می آورد تا انسان قیامتی گردد. در خاتمه ایشان به عنوان برگزار کننده اصلی همایش، از مسئولین سازمان میراث فرهنگی و گردشگری و از تمامی کسانی که امکان بر پایی چنین همایشی را فراهم کردند و از حاضرین در همایش سپاسگزاری و قدردانی کرد. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نادم در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 و ساعت 13:36 |

بي بي جنت فاطمه

 

دخت محمّد مصطفي بي بي جنت فاطمه

همسر شير خدا بي بي جنت فاطمه

مام احمد مام مولانا حسن مولا حسين

مام جمع اوليا بي بي جنت فاطمه

پاره تن ميوه دل نور چشم مصطفي

يك تن از آل عبا بي بي جنت فاطمه

ساغر لطف الا بر جان عاشق پيش ما

پـشت ما پيشت دوتا بي بي جنت فاطمه

اي بجان عاشقان جانت بهار نو به نو

مرحمي بر ما بيا بي بي جنت فاطمه

گفته اي از مصطفي ميگويمت با من شنو

روح به جان انبيا  بي بي جنت فاطمه

گر كه خواهي بار يابي بر در دولت سرا

رهنما بر ملك لا بي بي جنت فاطمه

حق بگفتا مزد احمد بر من و ما وشما

دوستي با اقربا بي بي جنت فاطمه

جان نادم دان فدا بر نوجوانان بهشت

خاك پايت جان ما بي بي جنت فاطمه

+ نوشته شده توسط نادم در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 و ساعت 22:37 |

 مناجات

خداوندا تو سلطان كريمي
تو بسم الله الرحمن الرحيم

به بخشا بر من زار و مقصّر
غفورا راحما يارب به آخر

غلط كردم ز دفتر نامه ي خويش
سيه كردم ز غفلت جامه ي خويش

من اندر غرقه ي بحر گناهم
تو داني چاره ي بخت سياهم

به آه و ناله و زاري و حسرت
ز غفلت مانده دور از راه دولت

من بي دولت و بدبخت و محروم
نكردم خدمتي در خورد مخدوم

كنون از راه مخدومي و حرمان
پشيمانم پشيمانم پشيمان

ز تقصيرات خود شرمنده ام من
ز خجلت سر فرو افكنده ام من

به تقصير ار چه ره بي حد سپردم
وليكن از درت هرگز نگردم

كنون از راه تو من راه ديگر
ندارم جز درت درگاه ديگر


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نادم در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 و ساعت 15:31 |

مناجات

خدايا ازين مسكراتم ببخش

به مردانِ خود سيّئاتم ببخش

چو بس تشنة رحلتم اي كريم 

گران شربتي ز آن فراتم ببخش              

چو خاصانِ مخلص به آزادگي

ز ديوانِ خود يك براتم ببخش 

به كشتيِ نوحِ عنايت درون                              

ز طوفانِ غفلت نجاتم ببخش                                                 

چو زين قلزمم داده باشي نجات 

ز گردابة مهلكاتم ببخش

 چو فرزين اگر چند كژ رفته ام

تو رحمت كن از شاه ماتم ببخش

 تو آورده اي و تو پرورده اي                                     

خطاي نفوس و ذواتم ببخش

خلاصم ده از بت پرستيِ خود

به الاّ الله از لايِ لاتم ببخش                                

مرا خوش روان كن چو خوش داشتي

به يك لمحة التفاتم ببخش                                                                        

ازآن پيش كز پس آيد اجل

برون بر ازين مشكلاتم ببخش                                                                                

قسم بر تو استغرالله لك

به فضلت كه پيش از وفاتم ببخش                                  

+ نوشته شده توسط نادم در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389 و ساعت 0:17 |